من فکر رفتنت هم نمیکردم

خرید بک لینک


موقع امتحانات بود ،
پیش هم بودیم دو تا از رفیق هایمان هم با ما بودند.
از آن دوره همی ها که لعنتش هم می ارزد به هزار تا از آن مهمانی های رنگ و وارنگی که آدم را دچار سرگیجه و فکر میکند.
طوری برف آمده بود که در شهر آب معدنی هم پیدا نمیشد چه برسد به چیزهای دیگر ، ما از قبل آذوقه هایمان را جمع کرده بودیم این کار برایمان مثل یک بازی همیشه آرامش دهنده بود فکر میکردیم زمانی که در دنیا قحطی بیاید ما تا سالیان سال میتوانیم درون خانه بمانیم و به هیچ چیز ناجور دنیا فکر هم نکنیم و زمانی که وقتش رسید دیگر با خیال راحت دست از دنیا بکشیم.
راه ها بسته بود ، شهر تعطیل ، ماشین ها هم به خواب زمستانی رفته بودند ، پس بهترین و دلچسب ترین کار دنیا این بود که در خانه بمانیم ، پیش یکدیگر ورِ دل همدیگر ... کلی بازی نکرده داشتیم و کلی حرف نزده کلی شوخی های نکرده کلی خاطره نگفته از بایگانی روزهایی که رفته بود یک عالم فیلم ندیده ، بحث های نکرده ، کلی از نگاه های چشم در چشم
بعد از اینکه خواستیم درس بخوانیم و نشد تصمیم گرفتیم آشپزی کنیم.
نمیدانم کسی میداند یا نه ، اما آشپزی کردن درست در زمانی که روی اپن آشپزخانه مینشست و پاهایش را تاب میداد و تورا با همان لبخند همیشگیش نگاه میکرد یکی از معرکه ترین لحظات دنیا بود. فکر میکنم آن روز خوشمزه ترین و خوشگل ترین غذایی که یک مرد میتواند را دنیا درست کردم ، ناهاری که میگفت با همکاری یکدیگر درستش کرده بودیم من آشپزی میکردم و او مرا نگاه میکرد و این بود شیرین ترین همکاری دونفره ی دنیا بود .
بعد از ناهار میهمان هایمان رفتند
و ما از فرط خستگی زیاد راهی جز خواب برایمان باقی نماند.
خواب در زمستان ، آن هم دو نفری چیزی نیست که بشود به سادگی از یادش برد او خوابید اما من خوابم نبرد بلند شدم و رفتم لب پنجره تا یک نخ سیگار بکشم.
پنجره را باز کردم ،
طبقه سوم بودیم ، برف نم نم میبارید ، هوا گرگ و میش بود ، هوا آنقدر قرمز بود که حتی اگر ذره ای هم هوا شناسی بلد نبودی میتوانستی حدس بزنی که چه روز زمستانی سردی در فردا انتظارت را میکشد.
سیگار را که میکشیدم برگشتم و نگاهش کردم..
خواب خواب بود ، اما انگار داشت کنار خود به دنبال من میگشت
او داشت در خواب هم به دنبال من میگشت ، من شیرینی که آن لحظه درون دلم رخنه میکرد را یادم است خوب هم یادم است ، خندیدم از آن لبخندهایی که دست خودت نیست ...
با همان لبخند برگشتم سمت پنجره به آسمان نگاه میکردم ، برف همچنان میبارید ،
دنیا برایم مجموعه ای خارق العاده از زیبایی ها بود ، میخواستم سیگار لعنتی را هرچه سریع تر خاموش کنم و برگردم پیشش ، برگردم و این چند متر فاصله ی لعنتی مابین تخت تا پنجره هم از میانمان از بین برود ،
سیگار را که خاموش میکردم نگاهم به آسمان ماند و به این فکر کردم که اگر اگر اگر و باز هم اگر روزی نداشته باشمش باید چه کار کنم ؟
باید چه جانی با این زندگی بدهم ؟
باید به کدام جای این کره خاکی پناه ببرم ؟
چکار باید بکنم تا زندگی اَمانم را نبرد !
من چه کار باید بکنم که بدون تو ماندن را دوام بیاورم ...


و حالا من اینجا ایستاده ام ، در دورترین نقطه ی دنیا از خیال و حضور تو و مصرانه به این فکر میکنم که چطور ،
چطور توانستم همه ی این سال های نداشتن ات را دوام بیاورم ....

من فکر رفتنت را هم نمیکردم

همین...

عشق قربانی غرور...

ما را در سایت عشق قربانی غرور دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 136 تاريخ: پنجشنبه 30 آبان 1398 ساعت: 10:01

صفحه بندی