او رفت و رفت غلغل غلیانش
پوشیده ، پاک ، پیکر عریانش
پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
رفتند مرغکان طلایی بال
رفتند سوی نخل ، سوی گرمی
و آن نغمه های پاک و بلورین رفت
پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
اینک ، بر این کناره ی دشت ، اینک
این کوره راه ساکت بی رهرو
آنک ، بر آن کمرکش کوه ، آنک
آن کوچه باغ خلوت و خاموشت
از یاد روزگار فراموشت
پاییز جان ! چه سرد ، چه درد آلود
چون من تو نیز تنها ماندستی
پاییزم! ای قناری غمگینم
مهدی اخوان ثالث

راهی جز سقوط ندارد برگ پاییزی ؛
وقتی می داند درخت ؛
عشقِ برگِ تازه ای در سر دارد . . .
عشق قربانی غرور...ما را در سایت عشق قربانی غرور دنبال میکنید
برچسب: شومینه پاییز,پاییز جان چه شوم, نویسنده: بازدید: 122