داستان عاشقانه
پسر قصه ما یه روز رو گوشیش پیامی میبینه که باورش نمیشه...
همون دختری که دوستش داشت و همیشه بهش فکر میکرد بهش ابراز علاقه کرده بود، کاری که خودش جراتشو نداشت... یهو دلش میلرزه پیش خودش میگه نکنه نتونم خوشبختش کنم؟من که شرایط ازدواجو الان ندارم نکنه خسته بشه و یهو بذاره بره؟، تا چند روز جوابشو نمیده هی با خودش کلنجار میره و فکر میکنه، آخر سر حرفاشو بهش میزنه میگه دوسش داره ولی اونم باید صبر داشته باشه و بمونه تا شرایط مهیا بشه...
اولش هر جفتشون خیلی خوشحال بودن که با هم هستن، وقتی که با هم میرفتن بیرون فکر هیچ جیز رو نمیکردن جز خودشون، توی اون یه ساعتی که با هم بودن اندازه یه عمر بهشون خوش میگذشت، پسره خودشو خوشبخت ترین مرد روی زمین میپنداشت و هر کاری میکرد که دختر یه لبخند بزنه، همینجوری چند وقت با هم بودن پسره هر روز بیشتر و بیشتر عاشق دختر قصمون میشد اگه یه روز از هم خبر نداشتن اون روزشون شب نمیشد، صبح که بیدار میشدن به هم پیام میدادن تا شب که با هم بخوابن، از قول و قراراشون میگفتن عروسیشون چطور باشه چی بپوشن و بعد عروسی روزاشونو چطور بگذرونن، با همدیگه خیلی خوب و راحت شده بودن از تمام راز های هم باخبر بودن دختره هر خواستگاری که براش میومد جواب رد میداد تا اینکه چند وقتی گذشت...
روزگار نتونست خوشی پسره رو ببینه، روز های بد رسید دختره گفت یکی از پسرای فامیل که پدرشم از اون خوشش میاد اومده خواستگاریش و اگه من رو میخوای باید بیایی خواستگاریم، پسره که نمیخواست از دستش بده خانوادشو فرستاد خواستگاری بابای دختر که میدونست دخترش پسره رو میخواد یکسال طولش داد که دخترش سرد بشه و آخر جواب رد داد، دختره حالش بد شد حتی خواست خودکشی کنه ولی پسره نذاشت گفت تا هر وقت که شده میمونم تا بابات راضی بشه...
گذشت و گذشت دختره روز به روز پسره رو بیشتر وابسطه خودش میکرد بهش اجازه تفریح وبیرون رفتن نمیداد، ارتباطشو با دوستاش کمتر و کمتر کرد دختره ازش یه ادم جدید ساخته بود ولی روزگار دختره رو یکم عوض کرد دیگه مثل قبل نبود، دیگه مثل قبل تا پسره بهش میگفت با هم باشیم نمیومد کلی بهونه میاورد، دیگه هر سری پسره زنگ میزد مثل قبل باهاش خوب و مهربون حرف نمیزد بهش نمیگفت دوست دارم و همش دوست داشت صحبت رو تمام کنه، دختره یه روز خوب بود و یه روز بد، دیگه اون دختر اول قصه نبود، پسره نمیدونست که دختره برای چی عوض شده یه چند وقتی گذشت پسره از این رفتار دختره خسته شده بود دلش همون عشق و علاقه قدیم رو میخواست براش سخت بود ولی تصمیم گرفت یه مدت با دختره ارتباط نداشته باشه تا این دوری رابطشونو گرمتر کنه تو این مدت سعی کرد با کار و مطالعه و ورزش خودشو سرگرم کنه ولی بازم دلش پیش دختره بود، یکماه گذشت پسره دیگه بیش از این تحمل نداشت تصمیم گرفت اونشب زنگ بزنه دختره ولی چیزی شنید که باور نکرد، براش مثل یک شوخی بود ولی حقیقت داشت...
دختره با همون خواستگاری که داشت و همیشه میگفت ازش متنفرم عقد کرد، پسره باورش نمیشد دختره همچین کاری کرده با خودش میگفت حتما خواب دیدم، اون میگفت هیچکس رو غیر من دوست نداره و اگه یه روزی من ترکش کنم میمیره اصلا اون دختره میخواسته بخاطر من خودکشی کنه مگه میشه همچین کاری کرده باشه؟ یک ماه تمام توی اتاقش گریه میکرد و خاطراتشو رو مرور میکرد زندگیش توی قطرات اشکش خلاصهشده بود تازه فهمید خودش یه روزی یه یکی که داشت برای عشقش گریه میکرد خندیده بود و به خاطر همون خنده بود که الان داشت گریه میکرد... شبی که رفت توی کوچشون و دید داماد و اقوامش توی خونشون هستن و برادرای داماد دارن شیرینی میبرن کم کم باورش شد فهمید که همه چی تمام شده و عشقش برای همیشه رفته...
هنوز هم وقتی یاد اون موقع ها میفته چشماش پر از اشک میشه هنوز هم پسره فکر میکنه یه روزی دختره میاد پیشش و تا همیشه برای اون میشه هنوز هم پسره دختره رو بیشتر خودش دوست داره، الان دیگه پسره وقتی یکی رو میبینه که داره برا عشقش گریه میکنه دیگه بهش نمیخنده بلکه خودش هم میشینه و باهاش گریه میکنه، پسره دیگه از اون موقع به بعد عاشق هیچکس نشده، دختر رفت پی زندگیش و عشق جدیدش پسره خسته و دلمرده موند و تنهایی و یه دنیا سوال بی پاسخ و پسری که شده بود کسی که دختر ساخته...

ما را در سایت عشق قربانی غرور دنبال میکنید
برچسب: داستان عاشقانه,داستان عاشقانه کوتاه,داستان عاشقانه شاد,داستان عاشقانه غمگین,داستان عاشقانه واقعی,داستان عاشقانه بدون سانسور,داستان عاشقانه شب اول عروسی,داستان عاشقانه زیبا,داستان عاشقانه کوتاه و زیبا,داستان عاشقانه غمگین واقعی, نویسنده: بازدید: 266