
داستان عاشقانه پسر قصه ما یه روز رو گوشیش پیامی میبینه که باورش نمیشه... همون دختری که دوستش داشت و همیشه بهش فکر میکرد بهش ابراز علاقه کرده بود، کاری که خودش جراتشو نداشت... یهو دلش میلرزه پیش خودش میگه نکنه نتونم خوشبختش کنم؟من که شرایط ازدواجو الان ندارم نکنه خسته بشه و یهو بذاره بره؟، تا چند روز جوابشو نمیده هی با خودش کلنجار میره و فکر میکنه، آخر سر حرفاشو بهش میزنه میگه دوسش داره ولی اونم باید صبر داشته باشه و بمونه تا شرایط مهیا بشه... اولش هر جفتشون خیلی خوشحال بودن که با هم هستن، وقتی که با هم میرفتن بیرون فکر هیچ جیز رو نمیکردن جز خودشون، توی او...
ادامه مطلب